زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است گر در آن دوستی نباشد همه درها بسته است

زندگی زور است ومن زندانی زور....زندگی رامن نمی خواهم ,طبیعت کرده مجبورم

هیچ وقت برای تغییر دیر نیست...
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 
افلاطون گفته روح دایره است
    و من دایره های روحم را کشف کردم!
    پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
    
    
    در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
    و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
    نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
    
    
    همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
    و گاهی اوقات نداریم!
    گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند
    ... به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند
    
    
    نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
    و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
    حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...
    
    در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
    ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
    یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی
    
    
    گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
    به همین دلیل بسیار مهم است
    که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
    حتی گاهی بیشتر از آنچه که
    خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
    
    
    در مواجه با افراد از خودت بپرس
    این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...
    در کنار او می توانم خودم باشم؟
    با او می توانم رو راست باشم؟
    می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
    در کنار او احساس راحتی می کنم؟
    وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
    و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
    وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
    آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
    
    
    فلسفه وجود این 5 دایره،  شناخت است، نه پیش داوری
    پس با خودت روراست باش
    با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
    و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
    هر روز زمانی را می گذرانی
    باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
    
    
    در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
    حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
    ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
    از خودت بپرس
    در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
    آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
    با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...
    ارزشهای مشترک با آنها داری
    و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
    دوستان و همراهانی خارق العاده!
    
    
    دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
    مربیان... آموزگاران
    و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
    بیرون رفتن و خندیدن...
    چیزی به تو اضافه نمی کنند
    ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
    
    
    دایره سوم همکاران و اقوامند
    و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
    و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
    هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
    و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
    افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
    
    
    دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
    آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
    افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
    حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
    افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...
    در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
    و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
    
    
    دایره آخر جای دورترین افراد است
    جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
    کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
    و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
    
    
    خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
    اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
    مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
    نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...
    یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند
    
    
    شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
    چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
    و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
    
    
    وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
    وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
    وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
    وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
    برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
    یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
    انتخاب با توست...
    ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
    و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
    این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
    و اگر این را بفهمی،
    هیچوقت برای تغییر دیر نیست!
    

comment نظرات ()
خسته ام
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

خسته ام از دنیا...

 

دوست ندارم روشنایی روز را ...

دلم تاریکی مطلق می خواهد ...

جایی که نشانی از آشنا نباشد ...

سرد و گرمش مهم نیست ...

فقط  تنگ نباشد ... من از این دنیا به تنگ آمده ام،

جایی به اندازه ی خودم ،،، نه بیشتر ...

 تا ابد زمین را ترک کنم ... بسپارمش به مردمش

جهنم یا بهشت فرقی ندارد ... با خدا کمی حرف دارم

درد نه ؛ غصه ی دل دارم

باید وقت قبلی بگیرم ؟


comment نظرات ()
تا می توانی خر باش...!
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

(دکتر شریعتی)

 


comment نظرات ()
مثــل مــداد بــاش !!!
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

پسرک ازپدربزرگش پرسید:

 پدربزرگ درباره چه مینویسی؟
پدربزرگ
پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مدادبشوی!
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

comment نظرات ()
پیروزی...
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
در این شهر صدای پای مردمی می آید که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند.مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند...

در این شهر هر چه تنهاتر باشی پیروزتری...


comment نظرات ()
تابوت خالی
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦

به هر تابوت خالی که رسیدی...

بغل کردیش گفتی بسه برگرد...

آخه تنها واسه تابوت خالی...

مگه چند سال میشه مادری کرد...

یه سنگ خالی و یک عمر با عشق...

نشستی با یه دریا خاک کردی...

آخه جای منی که زندگیتم...

چجوری یه پلاکو خاک کردی...؟

نشستی حقتو از من بگیری...

نشستی دستو پاهامو بیارن...

نشستی بلکه شاید بعد یک عمر...

یه روزی استخونامو بیارن...

اگه تنها به دریا دل سپردم...

ببین، پشتم یه دریا مرده مادر..

یه روزی با من از ، این سنگره سرد...

یه لشکر مرد برمیگرده مادر...

از اون لالایی هایی که نخوندی...

چشای خیلی هارو خواب برده...

نه طوفانی، نه سیلابی، نه موجی...

عجیبه خیلی هارو آب برده...

یه سنگه خالی و یک عمر باعشق...

نشستی با یه دریا خاک کردی...

آخه جای منی که زندگیتم...

چجوری یه پلاکو خاک کردی...؟

چجوری یه پلاکو خاک کردی..؟

 


comment نظرات ()
خداحافظ...
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
خداحافظ اولین پیوند...

اولین سوگند...

آخرین لبخند...

خداحافظ...

لحظه های ما...

نا تموم موندن...

وعده های ما...

خداحافظ...

آغوش بی وقفه...

دوست دارم...

آخرین حرفه...

آخرین حرفه...

خداحافظ...


comment نظرات ()
پانتومیم ... !
نویسنده : سمیه رحمانی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
 

نقش میزنم با تمام وجودم !

نقش تو را تا همه دلیل دلتنگیم را بدانند !

اما کسی نتوانست بفهمد چه نقشی میزنم !

پانتومیمم خوب نیست !


comment نظرات ()
← صفحه بعد